تبلیغات
&*((یار تنها))*& - انسانیت و دیگر هیچ !!!
&*((یار تنها))*&
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام به دوستان خوب و عزیزم که منو مورد لطف خودتون قرار میدین و مطالب این وبلاگ هرچند ناچیز و میخونید .امیدوارم که استفاده ببرید و حتما نظر بدید حتماااااااااااااااااااااااااا

مدیر وبلاگ : محمد محسن
نویسندگان


چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها , افراد زیادی اونجا نبودن , 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان حدوداً35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده , خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود توی صف از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه ,,

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش, به محض اینكه برگشت من رو شناخت ,  اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم میدونم و خدای خودم,

دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت: اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم, همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن كه دارن باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنیم و امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 28 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده !

همینطور كه داشتند با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداش ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیایم رو بدم ولی شخصیت یک انسان رو تحقیر نكنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.




نوع مطلب : مطالب آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 13 دی 1391
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 ساعت 18 و 59 دقیقه و 16 ثانیه
Awesome! Its truly awesome article, I have got much clear idea concerning from this paragraph.
دوشنبه 28 فروردین 1396 ساعت 10 و 06 دقیقه و 06 ثانیه
I have been surfing online more than three hours today, yet I
never found any interesting article like yours. It's pretty worth enough
for me. In my view, if all web owners and bloggers made good content as you did, the net will be a lot more useful than ever
before.
چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 22 و 25 دقیقه و 12 ثانیه
سلام
داستان خیلی جالبی بود
هنوز باورم نمیشه که واقعی باشه
اما خب پیش میاد دیگه
خدا کنه ما ادما هممون همین جوری باشیم
هیچ وقت و هیچ جا ابروی کسی رو نریزیم و نذاریم دیگران هم ابروی اونارو بریزن
محمد محسن سلام دوست عزیزم مرسی که سر زدی
بیشتر به نظر میرسه واقعی باشه چون مساله غیر قابل باوری وجود نداره اینجور ادما کم نیستن
نمونش بابام که واقعا یه مرد کامله خدا برام نگهش داره
ابرو ریختنو که واییییییییی نگو متنفرم بازم ممنون
چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 19 و 39 دقیقه و 53 ثانیه
الهییی...چه کار قشنگی..ایشالا خدا واسش جبران کنه!
راستی وبت قشنگه داداش..به منم سربزن
محمد محسن آره واقعا خیلی مرد بوده آرزو می کنم منم اینجوری باشم شایدم بودم خودم خبر ندارم
حتما دوست خوبم
چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 13 و 33 دقیقه و 33 ثانیه
خوشحال شدم امدی.نظر لطف دوستم بود كه گفت افسرده شدم نیست تازه 5یا6 روزه وب ساختم فك كرده باید 60 یا 70 تا بیننده داشته باشه.بازم ممنون از نیلوفر كه منو به شما معرفی كرد و ممنون از شما ك سر زدی

موفق باشی عزیزم فعلااااااااا

راستی بازم بیا خوشحال میشم
محمد محسن منم 1 سالو خورده ای هست وب دارم اما نظرات به 10 تا نمیرسه اولش حالم گرفته بود ولی بعدش گفتم نباید از همه انتظار داشت
گفتم مهم نیست اونایی که نمیان ببینن و نظر بدن ضرر می کنن نه من که مطلب میذارم واسشون
سلامت باشی به همچنین دوستم حتما
سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت 15 و 07 دقیقه و 36 ثانیه
خیلی داستان قشنگی بود ولی اگه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده چرا بعضی ها به جای کمک فقط پول میچاپن؟این سایت دوستمه اگه زحمتی نیس بش یه سربزن افسرده شده بس که هیچکی بش سر نزده اگه بش سر زدی بگو که من سایتشو بت معرفی کردم دوستم
محمد محسن خدا روحش تو همه انسان هاست ولی شیطانم که قسم خورده اگه خوب و بد نداشته باشیم که شیطون این وسط چیکارس
یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 13 و 05 دقیقه و 12 ثانیه
لینکی .
جمعه 22 دی 1391 ساعت 09 و 26 دقیقه و 50 ثانیه
مرسی دوست عزیز ، لطف دارین!
محمد محسن خواهش می کنم عزیز
سه شنبه 19 دی 1391 ساعت 13 و 00 دقیقه و 27 ثانیه
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. موفق باشین
شنبه 16 دی 1391 ساعت 09 و 18 دقیقه و 39 ثانیه
میـــگـــَن خــُــدآ ...


آدمــآیــے رو کــه خیـلی دوس دآره ...


زیــآدامتحــآن میکـــُنه ...


اینطــور ے کــه مــَن حســآب کــَردم ...


حــِس میکــُنــَم خــُدآ ...


دیـــــــــــــوونــه ے مــَنــه .. !!
.
جمعه 15 دی 1391 ساعت 00 و 38 دقیقه و 11 ثانیه
آخـــــی چه مهربـــــون و باحال....
مگه هنوز اینجور آدما پیدا میشن؟؟؟
بعضیا واقعن انسانند...
محمد محسن آره خوب مثل شما
چهارشنبه 13 دی 1391 ساعت 19 و 39 دقیقه و 33 ثانیه
pسلام.
به سایت نمایش یوزرنیم و پسورد نود 32 سر بزن.
واسه وبلاگت یه ابزار هست که می تونی ازش استفاده کنی.
و به کاربرهات یوزر و پسورد آپدیت آنتی ویروس نود 32 رو نشون بدی.
فکر نمی کنی اینطوری می تونی بازدید بیشتری داشته باشی؟!

http://persian-nod.ir
حالا یه سر بزن شاید به دردت خورد یا خوشت اومد.

راستی من نظر گذاشتم پس تو هم یادت نره نظر بدیا!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی